تبليغاتX
بهارستان عاطفه

وقتشه وقتشه رفتن وقتشه

وقتشه از تو گذشتن وقتشه

فرصت تولد دوباره نیست

مردن دوباره من وقتشه

دیگه دیره، واسه گفتن این کلام آخرین

فرصت ضجه نمونده لحظه های واپسین

دیگه با عاطفه دشمن ، واسه دلتنگی رفیقم

توی شط سرخ نفرت ، بی صدا ترین غریقم

 

بلاخره رسید خداحافظی آخر ، همیشه تمام میکردیم ولی باز همو می دیدیم ولی دیگه همه چی تمام شد اون رفت و برای آخرین بار ازم خداحافظی کرد آرزوی موفقیت برای هم کردیم نمی دانم چی بگم سخت بود تلخ بود سنگین بود غم بار بود چی بود نمی دونم فقط این رفتن را قبول کردم

 

دیروز امتحان زبان تخصصی داشتم سخت بود یعنی خیلی وقت گیر بود و من وقت کم آوردم بعد امتحان هم رفتم پیش سارا تا فوتبال ببینیم و الهام و آذین هم اومدند خیلی کیف داد انقدر جیغ زدیم که حد نداشت من که خودمو خالی کردم اصلا هممون الکی جیغ می زدیم نیمه اول خیلی چسبید چیپسمون تمام شد و منو سارا رفتیم برای نیمه بعد دوباره چیپس گرفتیم ولی تو نیمه دوم اعصابمون خورد شد و من ناراحت که چرا گل خوردیم کاش نمی خوردیم بازم باختیم شب رفتیم خونه الهام کمی هم قدم زدیم و به اصرار من خوابیدیم  صبح من رفتم دنبال کارام

دیشب خیلی دلم می خواست بیام بنویسم اما بچه ها نذاشتند بیام خونه ، آخه دیشب میشد 6ماه که سمیرا رو از دست دادم میخواستم به یادش بنویسم خوب حالا می نویسم

سمیرا عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده دلم می خواد خدا یه زمانی به من بده و من یه دل سیر باهات حرف بزنم دیشب خوابتو دیدم با هم حرف میزدیم میخواستیم بریم سفر ...صبح که پا شدم خوشحال بودم چون دلم برای صدات خیلی تنگ شده بود یاورم نمیشه که 6ماهه ندیدمت یعنی 6ماه گذشت ومن هنوز دارم به زندگی ادامه می دهم باورش سخته که ندیدمت نشنیدمت ...ولی دیگه هیچ اثری از تو نیست و من باید تحمل کنم چشم سمیرا جون بازم تحمل می کنم دلمو به اون دنیا خوش کردم تا اونجا ببینمت همه این روزا رو به این امید سر میکنم می ترسم اون موقع دیگه با من دوست نباشی و دوستای جدید دورت باشند و منو از یادت برده باشی اینه که همیشه منو می ترسونه ...منتظرم باش دیر یا زود میام بلاخره منم میام و اون موقع دیگه تنها نیستیم ....

 

امتحاناس اگه این هفته تمام بشه سختی های منم تموم میشه باید درس بخونم شما هم دعام کنید این ترم آخری بد نیارم و بتونم به خیر خوشی درسمو تمام کنم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:17 توسط عاطفه |

اگر دوستش داری ، ولش کن بذار بره ! اگر برگشت مال تو بوده !اگه نه بدون که هیچوقت مال تو نبوده !!

 

جمعه در راه برگشت به خانه از مزار سمیرا با خودم فکر می کردم کاش یه زندگی عادی داشتم مثل همه و امروز گریه می کردم و به خدا می گفتم مگه ما از زندگی چی می خواستیم ... یه آرامش یه زندگی عادی ... درس بخونیم ...کار کنیم ...پیشرفت کنیم ووو...

 من و نجمه انگار نه انگار داریم زندگی می کنیم هیچی برامون مهم نیست فقط داریم روزا رو طی می کنیم دیگه حتی تماسهای تلفنی مون هم کم شده آخه چیزی نداریم به هم بگیم صبح بیدار می شویم و تا شب تکرار مکررات گذشته با این تفاوت که ناامید و بی انگیزه و خسته ....

دیگر برقی در چشمانمان دیده نمی شود و نا امیدی در آن موج می زند و چراهای بی جواب ...

 

از صبح دارم به این فکر می کنم که ... هنوز دلش پیش منه اصلا فکرش را هم نمی کردم که هنوز منو دوست داشته باشه ولی وقتی بهش توهین کردم و گفتم اصلا برام مهم نیستی تا خیالش از من راحت بشه  دیدم شادی از چشمانش رخت بست و غمی در آن خانه کرد که تمام وجودمو لرزاند...

 

تمام امروز دارم به این فکر می کنم که اون هنوز منو دوست داره گاهی از این نتیجه شادمان و گاهی غمگین... دوست داشتنی که بی سرانجام است باید سرکوب شود و چه سخت است این کار ... کاش زندگی عادی داشتم و به جای سرکوب عشق به فکر تداومش بودم

ولی چه سود که انگار زندگی با من سر سازگاری ندارد و من خسته تر از هر توان مبارزه ای ...

باز هم تحمل و سکوت همیشگی و خلوت در تنهایی ....

 

نمی دانم تا کی باید به این سکوت ادامه دهم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 19:33 توسط عاطفه |

امشب به قصه دل من گوش می کنید

فردا چو قصه مرا فراموش می کنید

 

چهارشنبه بلاخره موفق شدم برم تهران سه روز تهران ماندم و دوباره برگشتم برای امتحانات خوشحالم تونستم برم سر خاک سمیرا با نجمه ...

 

امروز صبح سریع اومدم ببینم کسی نوشته هامو خونده دیدم آره برام نظر گذاشتند .

از همتون متشکرم هر نظر جدید برام مثل شروع یک دوستی می مونه امیدوارم تنهام نذارید..

 

میدونید دوستان وقتی آدم دچار مصیبت می شود دیگر فقط مشکل خود را میبیند و آن را بزرگ میکند و فقط غم خودش را غم می داند و معمولا هیچکس آدمو نمی فهمد اینو اونایی که مصیبت کشیدن درک میکنن ...

 

من از وقتی سمیرا مریض شد اگر حتی می گفتن فلانی مرده ناراحت نمیشدم با خودم می گفتم من دارم سمیرا رو از دست می دم بد تر از اینم می تونه برام وجود داشته باشه  بعد فوت سمیرا سنگدل تر هم شدم ..

می دونید دوستان تو این مدت بیماری من خیلی سختی ها کشیدم همیشه هم با خودم فکر میکردم از بد تر هم می شود ولی باز بدتر هم سرم اومد و باز هم تحمل کردم

 

پارسال همین موقع بود که سمیرا زنگ زده بود باهام حرف می زد همش میگفت که رفته مشهد از سردرد زیاد نتونستن بمونن در جوابم که گفتم برای چی  گفت آخه عاطفه دو تا تومور تو سرم در اومده ..من باور نمی کردم گفتم گمشو سمیرا چرت وپرت نگو ..بخدا راست میگم .. از کی فهمیدی ...یه هفته اس ... پس چرا به من نگفتی ..آخه تو ناراحت میشی امتحاناته قرار بود نگیم تا بیای تهران...نه دیدی سمیرا ناراحت نشدم چیزی نیست مگه نه...آره قراره عمل کنم تا هفته دیگه...

 

سمیرا هر وقت عمل داشت چون من اصفهان بودم به من نمی گفت تا من برم تهران بد بگه ولی فهمیدم انقد برای خودش سخت بوده که نتونسته تحمل کنه و بهم گفته ...نمی دونید چقدر درکش برام سخت بود خدایا آخه چرا از ریه اش به مغزش رسید این اصلا برام قابل قبول نبود که بخواد سمیرا سرشو عمل کنه ..تو خونه آروم وقرار نداشتم راه می رفتمو گریه میکردم از گنجایشم خارج بود که باور کنم سمیرا می خواد سرشو عمل کنه ولی حالا مرده و...

 

راضی نبودم سمیرا برای من بمونه و زجر بکشه نه همیشه هم به خودش می گفتم سمیرا شفای خیر تو از خدا بخواه...

 

مساله اینه که دوری خیلی سخته گاهی یادم میره که سمیرا نیست گوشی رو بر می دارم تا باهاش حرف بزنم ولی بعد نامیدانه گوشی رو میذارم ....می دونید گاهی فکر می کنم حتی دادن یه sms هم به سمیرا می تونه منو خوشحال کنه ولی  نمی تونم

این ناتوانایی خیلی بده اینکه بدونی از دستت کاری ساخته نیست خیلی بده .. این که بدونی اگه خودتو به در دیوارم بزنی باز نمی تونی حتی صدای سمیرا رو بشنوی...

ایناست که سخته ایناست که آدمو مجبور می کنه گاهی کفر بگه گاهی شاکی باشه از خدا و گاهی شکرش کنه

 

بهم میگن زمان میگذره زمان بهترین مرهمه ولی می دونید من با تمام وجودم دارم این گذر زمان و حس می کنم زمان برای همه می گذرد این مهم است که چگونه بگذرد تا این سال تمام شود ذره ذره از وجودم کم می شود می دونید زمان فراموشی نمی آورد فقط تو مجبور میشی که با این مشکل سر کنی و با  تنهایی کنار بیای...

می دونید من نه تنها با خدا قهر نیستم بلکه وجودشو در لحظه لحظه زندگیم حس می کنم .. شکرش میکنم هم برای سختی ها هم برای خوشی ها ...

 

آدما وقتی مشکلی براشون پیش میاد تازه می فهمن با اون مشکل چه طوری برخورد میکننن و خودشونو میشناسن من اینو بارها و بارها تجربه کرده برای همین سعی می کنم تا دچار مشکل نشدم در مورد رفتارم قضاوت نکنم و تصمیم نگیرم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:9 توسط عاطفه |

5شنبه 24 آذر 84... من با بچه ها تو مسکن و شهرسازی اصفهان دنبال کارای پروژمون ...موبایلم زنگ می خوره نجمه اس ... داره گریه میکنه میگه سمیرا حالش بده چیکار کنیم عاطفه ... نمیدونم نجمه دعا کن تو رو خدا دعا کن ...میام تهران امروز نجمه ...بچه هارو ول میکنم میرم خونه تا وسایلمو جمع کنم فقط به الهه sms میدم که من با ساعت 4 میام تهران سمیرا حالش بده به بابا بگو بیاد دنبالم...ساعت 2 مامان زنگ میزنه میگه ما داریم میریم خونه سمیرا اینا تو داری میای ؟ ..آره ..بیا..تعجب می کنم که مامان چرا نمیگه نیا چیزی نیست خوب میشه امتحاناتو بده بعد بیا ...مامان خواب صبحشو تعریف میکنه که سمیرا رو با مادر بزرگم که فوت کرده میبینه..گریه میکنم میگم مامان چیکار کنم ..مامان با گریه میگه بیا عاطفه بیا..

 

تو اتوبوسم ..خدایا کمکم کن سمیرا رو برام نگه دار ...تو ذهنم مرور میکنم ..2 هفته پیش موقع خداحافظی گفتم سمیرا جونم یه کم دیگه تحمل کن همه چی تمام میشه حتی این سرفه های لعنتی  خوب میشی سعی کن آروم باشی خودتو عصبی نکن ..سمیرا سرفه می کنه.. بهش آب می دم بوسش میکنم سمیرا من میرم تا اول بهمن امتحانام که تموم شد میام بعد یه ماه پیشت می مونم لبخند تلخی میزنه میگه باشه برو به درسات برس ...خدافظی برام سخته بزور ازش دل میکنم و از در بیرون میام .. خدایا نگهش دار ...ساعت 7 خودمو راضی میکنم وبه سپهر smsمیدم که سمیرا چطوره میگه بردنش بیمارستان...نجمه  : عاطفه خودتو برسون زود...

 

دیگه نمیتونم آروم بشینم گریه میکنم وبه خدا التماس ...چرا نمیرسم تهران ای خدا چرا ساعت نمیگذره...

ساعت 10  مامان و بابا و الهه اومدن آرژانتین دنبالم مرا یه راست بردن بیمارستان...

در اتاق را باز می کنم  چی می بینم خدایا ..سمیرا مثل یه پیرمرد نحیف ولاغر شده رنگ به چهره ندارد و نگاهش بی رمق است...نگام تو نگاشه ولی کلامی از دهانم خارج نمی شود... دیگه چی می تونم بگم که سمیرا جونم بازم تحمل کن تو بهتر میشی...سمیرا باید صبر کنی تو داری امتحان میشی...سمیرا وقتی خوب شدی با هم همه کار میکنیم ...سمیرا تحمل کن فقط یه کم دیگه دیگه همه چیز داره تموم میشه...چی بگم دیگه لال شدم مثل روزای که تو از درد هوار میزدی و من ساکت بغضمو میخوردمو پاتو می مالیدم تا آروم شی  ..........نه دیگه هیچی نگفتم ....فقط نگاش کردم ماتم برد ...مبهوت... من و نجمه و خاله زری بیدار بودیم ولی انگار سمیرا خوابش برده آخه دیگه ناله نمی کنه ..خاله داره ما رو راضی میکنه که از سمیرا دل بکنیم...یه جوری حرف میزنه که انگار سمیرا موندنی نیست داره ما رو آماده میکنه ...نجمه داره گریه میکنه میگه من نمی خوام ..وای من هنوز مبهوتم با خودم میگم من از سمیرا دل نمی کنم من به مردنش راضی نمیشم سمیرا باید بمونه سمیرا منو تنها نمیذاره من می دونم...

 

ساعت 3 صبح سمیرا با ناله صدام میکنه داره یه چیزی میگه ولی نمی فهمم چی میگه هر چی تلاش میکنم نمی فهمم با خودم میگم شاید تنش درد گرفته از بی حرکتی می خوام کمی ماساژش بدم ولی وحشت میکنم وقتی دستم به استخوناش می خوره ... خدایا من فقط 2 هفته بود ندیدمش چرا اینطوری شد سمیرا چرا حرف نمزنه چرا انقدر لاغر شده خدایا  چه کردی باهاش ای خدا من سمیرا رو به تو سپرده بودم...

 

ساعت 4صبح داریم با خاله زری به سمیرا قرص می دهیم ولی سمیرا نمی تونه قورتش بده ...سرم داره گیج میره قرصا رو تو دستم مشت کردم به طرف یخچال می رم تا آب بخورم نرسیده به یخچال چشام سیاهی میره چیزی نمیبینم میافتم رو نجمه که خوابش برده بود صدای نجمه رو میشنوم که میگه عاطفه...چشامو باز میکنم منو خوابوندن میگن پا نشو تو حالت خوب نیست...و من میخندم به این دنیای پست ...

 

ساعت 11 صبحه سمیرا دیگه نمی تونه نفس بکشه همه دکترا بالا سرش مارو بیرون کردن ...ما داریم گریه می کنیم و از خدا التماس ای خدا سمیرا رو از ما نگیر ...میخواهن ببرنش ICU ...خاله زری داره به سمیرا میگه مامان بگو خوب میشی بگو تو خوب میشی مگه نه سمیرا ..ولی سمیرا نمیتونه حرف بزنه تا مامانشو آروم کنه مثل همیشه..فقط نگاه میکنه..و من مبهوت گوشه ای کز کردم...

سمیرا تو ICUما پشت در خاله زری بغلم کرده میگه عاطفه چیکار کنم ...من گریه و باز مبهوت .. هیچی ندارم بگم ...خاله سمیرا خوب میشه چی باید بگم؟...

 

نجمه گریه کنان دستمو میگیره ومنو میبره تو تا سمیرا رو نشونم بده ...یه عالم لوله بهش وصله..دستاشو بستن...با دستگاه نفس میکشه.. یه عالمه کف هم دور دهنش چشاش نیمه باز خر خر میکنه داره مارو نگاه میکنه... دیگه تحملم سر اومد هق هق گریه میکنم گاهی نجمه آرومم میکنه گاهی با من هم آوا میشه ... همو بغل کردیم گریه میکنیم و بهم میگیم چیکارکنیم پشت درای ICU ولو شدیم ..همه دارن نگامون میکنن ...ولی ما دیگه هیچی برامون مهم نیست هرچی گریه میکنیم سیر نمی شیم ....همه اومدن سمیرا رو بیبینن انگار میخوان برای بار آخر ببیننش ولی منو نجمه  با تمسخر نگاهشون میکنیم انگار میخوایم سرشون داد بزنیم بگیم سمیرا شفا میگیره ما مطمئنیم ...

 

شب شده  منو نجمه تو نمازخونه بیمارستان موندیم ....آرزو ولیلا دختر عمو های سمیرا اومدن...نجمه لیلا رو میبره تا سمیرا رو ببینه ..آرزو داره منو راضی میکنه که از سمیرا باید خداحافظی کنم ...آرزو و لیلا رفتن و من دارم هق هق گریه میکنم ونجمه متعجب که مگه آرزو چی به من گفته موبایلمو ور میدارم هق هق کنان: چیکار کنم آخه بگو چیکار کنم بگو تا صبح چه طوری تحمل کنم ...میگه: خانومی نگران نباش چیزی نمیشه خانومم عزیزم دعا کن گریه نکن........

 

آخر شب با سپهر رفتم یکبار دیگه سمیرا رو دیدم انگار خواب بود یا بیهوش نمیدونم..سپهر دستشو بوس کرد کمی دور شدیم باز برگشتیم نگاش کردیم و بیرون رفتیم انگار فهمیده بودیم این بار آخر می بینیمش...

 

شب میریم پیش مامان سمیرا تا نفهمه باید امشب تو خونه بی سمیرا باید باشه آخه خاله زری تو ای دوسال بیماری سمیرا هیچ شبی حتی تو بیمارستان با سمیرا بود هر چی میگفتیم شما برو خونه ما امشب پیشش میمونیم فبول نمی کرد سه نفری می موندیم ولی هیچ وقت سمیرا تنها نمي ذاشت ...

شنبه صبح  خاله زری که سمیرا رو دیده بود خودکار دستش داده بود که بفهمه چی میخواد بگه بعد ها که کاغذ و دیدیم فهمیدیم که نوشته دیگه خسته شدم...

 

بکشنبه  حال سمیرا بده... از جمعه شب نذاشتن ببینمش... دیشب موبایلمو ور داشتم باز زنگ زدم...عاطفه سمیرا نمی مونه اگه موندنی بود بهت می گفتم ..گریه کنان میگم چیکار کنم ..میگه دسته جمعی دعا کنید..به نجمه میگم دعا کن ...ولی من با خودم میگم من از خدام میخوام مگه میشه من بخوام و اون قبول نکنه (دعا کنید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید پیامبر) من میخوام اون سمیرا رو شفا میده من مطمئنم ..دستمو گذاشتم رو قرآنش و قسمش دادم ..هرکی بگه سمیرا رفتنیه چرت میگه من خدامو دارم اون خودش حفظش میکنه من می دونم ....ساعت 3:45 عصر تو نمازخانه نشستم و دارم 70 بار حمد می خونم میگن شفا بخشه ...از دیشب عهد کردم روزه بگیرم الانم روزه ام... دارم حمد میفرستم  حالا شد 20 تا...صدای جیغ میاد ..پابرهنه میدوم ...همه دارن گریه میکنن میگن عاطفه بدبخت شدیم ..دستای نگهبان ICU رو گرفتم قریاد میزنم چی شده ..بزار برم تو بزار برم تو ...یه آقاهه اومد بیرون دستشو میگیرم سمیرا چطوره میگه خوبه دارن بهش شوک میزنن...پس چرا نجمه داره گریه میکنه سر نگبان فریاد میزنه دیدی آخر نذاشتی ببینمش ..دستای نجمه رو گرفتم نجمه مگه چی شده نجمه چی شده منو بغل میکنه و رو زمین ولو میشیم ..گریه میکنیم ولی من مبهوتم نه سمیرا نمرده من میدونم سمیرای من مردنی نیست...حميد شوهر آرزو داره شماره آقای سلطانی رو میگیره تا اونا به باباش و سپهر خبر بدند که سمیرا دیگه نیست..ولی من هنوز مبهوتم ..میگم مگه سمیرا مرده نه نگین الان سمیرا خوب میشه...

 

چه باور کنم چه باور نکنم سمیرا مرده میفهمی عاطفه سمیرا مرده...

 

رفتیم خونه سمیرا اینا مامان و الهه اومدن من بغلشون کردم دارم برای اولین بار هوار میزنم دارم داد میزنم ..مامان آخه خدا چقدر بده آخه مامان من دیگه چه جوری تحمل کنم ...آخه مامان نمی دونی تو این مدت چی کشیدم مامان نمیدونی چقدر تحمل کردم آخه مامان بگو جه جوری تحمل کنم آخه دیگه برای چی باید تحمل کنم آخه مامان دیگه برای چی باید زنده بمونم ....دارم هوار میزنم ..همه دارن گریه میکنن مامان بگو چیکار کنم ..دیگه صدام گرفته ..مامان گریه کنان میگه آروم باش به خاطر خاله زری ...داد نزن...خاله زری رو بغل کردم داره نازم میکنه میگم تو بگو خاله آخه چه جوری تحمل کنم آخه تو بگو ...خاله داره آروم گریه میکنه ...تا حالا دیدی مادر به این مظلومی که تو عزای دخترش باید دوست دخترشو آروم کنه..تا حالا دیدی ...منو نجمه همش داریم داد میزنیم آخه خدا تو چقدر بدی مگه ما ازت چی میخواستیم... تو می تونستی سمیرا رو خوب کنی تو میتونستی ..همه بغلمون میکردن و ما به همه میگفتیم دیدین چقدر خدا بده دیدین سمیرا رو خوب نکرد........

 

سمیرا رو خاک کردیم به سختی ..دیدی چه دوستای بدی بودیم سمیرا زیر یه عالمه خاک تنهات گذاشتیم ...آخه ما چقدر بدیم نجمه چقدر بدیم ..چه جوری سمیرا رو اونجا تنها گذاشتیم...

یه هفته خونه نرفتم از خونه سمیرا اینا یکراست رفتم اصفهان از خونمون حالم بهم میخورد دوست داشتم همش تو اتاق سمیرا باشم ..لباسای اونو بپوشم... رو تخت اون بخوابم...

 

اومدم اصفهان تو تنهایی هام گریه میکردم ....و دیگه کاری از دستم بر نمیامد دیگه چیکار میتونستم بکنم  بانجمه میگفتیم دیگه همه چی تموم شد دیگه هر کاری هم کنیم سمیرا دیگه بر نمیگرده هر چی هم گریه کنیم فایده نداره سمیرا بر نمیگرده...

 

خدایا دیگه هیچ آرزویی ندارم دیگه هیچ حاجتی ندارم اون وقتا تمام ذهنمون این بود تا دعا کنیم خوب بشه حال واسه چی دعا کنیم ...برای مراسمش کارت سفارش دادیم.. برای مزارش سنگ انتخاب کردیم... براش حلوا درست کردیم کاریی که  کمتر کسی برای دوستش میکنه تو 23 سالگی باید سیاه پوش دوستمون باشیم...خدا این روزا رو برای کسی نیاره

 

روزا دارن میگذرن ام به سختی با خدا آشتی کردم...ولی داغ سمیرا هیچ وقت از دلم بیرون نمی رود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:56 توسط عاطفه |

نمیدونم.....

باز چرا ناراحتم ولی امروز همش دلم میخواست از ته دل فریاد بزنم و بگریم ولی نمی توانستم حالم خیلی بده بازم احساس بد تنهایی اومده سراغم اه خسته شدم...

 

امروز بعد از ماهها تلویزیون را روشن کردم اگه بخواهم دقیق بگم  از ماه رمضان که سریالهاشو میدیم فقط دو یا سه بار روشنش کردم تا ببینم وقت اذان کی هست.

امروز آوردمش گذاشتمش رو اپن آشپزخانه تا مثل بقیه منم تلویزیون نگاه کنم و سرگرم باشم

در حقیقت میخواستم سعی کنم مثل بقیه زندگی کنم همین

ولی باز نشد

حالم خیلی گرفته کاش میتونستم فریاد بزن و با تمام وجود بگم چرا ؟

چرا؟چرا؟چرا؟

امروز یا بهتر بگم امشب خیلی دلم گرفته انگار یکی هی به من تنهایی مو یادآوری میکنه هی میگه بیبین تنهایی ببین همه رفتنو تنهات گذاشتن بازم باید تنها بمونی

میدونی دیروز به اکرم گفتم همه رفتن ولی من هیچ کسو نمیخواستم همش به خدا میگفتم خدایا هیچکی رو نمیخوام همه عمرم حاضرم وقف کنم و هر طور که تو بخوای زندگی کنم ولی سمیرا رو ازم نگیر نمی دونی چه شبا و روزایی التماسش کردم ازش خواستم سمیرا رو به من بده ولی اون سمیرا رو ازم گرفت و گفت حالا هر طور که خودت میخوای زندگی کن...

تو این زندگی تقریبا ۲۴ ساله هیچ وقت نمازمو ترک نکردم جز دو شب اولیش اون روزی بود که سمیرا مرد تا وقتی که خاکش کردیم من نماز نخوندم دومیش هم جمعه۵ خرداد بود که ...

اون روزی که سمیرا رفت من روزه بودم با خدا عهد کردم تا وقتی که سمیرا خوب بشه من روزه میگیرم واون روز اولین روزی بود که عهد بسته بودم ولی سمیرا به اذان شب نرسیده از دنیا رفت دو ماه با خدا قهر بودم حالم از روزه گرفتن بهم میخورد وقتی مامان میگفت بیا روزه قضا هاتو بگیر میخواستم فریاد بزنم بگم اسم روزه رو جلوی من نیار ....

باز با خدا آشتی کردم شکرش کردم حتی سخت بود برای از دست دادن سمیرا هم شکرش کردم گفتم خدایا حتما منو دوست داشتی که داری با این مصیبت امتحانم میکنی آره تو هم منو دوست داشتی هم سمیرا رو اونو از این دنیا راحت کردی منم با نعمتهای باطنی مثل درد دوری مصیبت تنهایی و...

میدونی خیلی سختی کشیدم وهنوز دارم میکشم ولی هر روز به خدا نزدیکتر میشم ......... سخته ولی دارم تحمل می کنم

حتی گاهی کم می آورم و باز شاکی

ولی دارم تحمل می کنم

تحمل

گاهی از تحمل هم خسته میشم فریاد میزنم و میگم خدا آخه چقدر تحمل کنم چرا باید همه  چی رو تحمل کنم اصلا دیگه نمی خوام هیچی رو تحمل کنم

ولی باز دارم تحمل می کنم ...

اگه تحمل نکنم چه کنم ؟ تو میدانی؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 21:53 توسط عاطفه |

امروز به خیلی وبلاگها سر زدم جالب بود بیشتر موضوع حرفشون مانا نیستانی و ترکها و کاریکاتور ....بود چند وقتی هست که من از اطرافم بی اطلاعم فقط میدونم کما بیش تو خونه  و دانشگاه چی میگذره مدتهاست که هیچ روزنامه ای رو ورق نزدم حتی مجله مورد علاقم طنز و کاریکاتور را هم یکساله نخوندم با اینکه ارادت خاصی به استاد جواد علیزاده دارم و ولی این چند وقته انقدر درگیر کارای خودم بودم که از همه چیز بی خبرم یک سال و نیم که درگیر بیماری سمیرا بودم و الان شش ماه هم هست که در غم دوریشم و اصلا حال حوصله هیچی رو ندارم ...

ولی یهو دیدم که موضوع سر کاریکاتور و البته مانا نیستانی...

نمیدانم باز چه شده همینو میدونم که من احترام خاصی برای مانا نیستانی قائلم .........

همچنین برای هنر کاریکاتور

مانا هر کاری که کرده باشه  باز من براش احترام قائلم

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:52 توسط عاطفه |

تنهایی و باز تنهایی

تا کی باید تنهایی را یدک بکشم نمیدانم ....

امروز یکساعت با اکرم تلفنی حرف زدم و درد و دل کردم  آخر سر هم تصمیم گرفتیم بریم سینما . رفتیم فیلم ازدواج به سبک ایرانی ... بد نبود بعد هم رفتیم نقش جهان دور میدان قدم زدیم و یک گوشه نشستیم ومن شروع کردم به یادآوری سال ۸۱ که تازه با... آشنا شده بودم و تعریف کردم چطور سر دوماه عاشق شدیم و همو ترک کردیم همیشه با هیجان از اون روزا تعریف میکنم حتی اگه صدسال هم بگذره من ذوق تعریف کردنشو دارم .

نمی دانم واقعا هیچ نمیدانم

سرم داره گیج میره برم قرص بخورم بخوابم بقیه اش را فردا تعریف میکنم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:16 توسط عاطفه |

دلم خیلی گرفته خیلی پشیمونم چرا تهران نرفتم...

اه بازم شروع شد این دلتنگیهای مسخره...

بازم نمیدونم چمه خسته شدم از این وضعیت زندگیم هیچی برام تنوع نداره هیچی....

هنوز لباس سیاه بر تن دارم همه دعوام میکنند ولی در جوابشان که میگویند مگه لباس سیاه بپوشی تغییری می کنه ... من جواب نمیدم و خودمو به نشنیدن میزنم ...

میدونی این دلمه که سیاست با خودم عهد کردم هر وقت زندگیم تغییری کرد که من ازش راضی بودم و رنگ سیاه از دلم رفت منم رخت سیاه از تن بر می افکنم ...

یکماه پیش داشتم تغییر میکردم وقتی کلاسای انرژی درمانی جلسه دوم را رفتم و تمرین شمع کردم و احساس آرامش کردم با خودم گفتم دیگه کم کم باید لباس سیاهمو در بیارم...

ولی متاسفانه بعد اون دیگه آرامش نداشتم وحتی بد تر شدم داره کم کم میشه شش ماه که من سمیرا رو از دست دادم تو این مدت خیلی وقتا حس میکردم که خیلی بهش احتیاج دارم ولی سمیرا نبود ...

دیروز با خودم میگفتم همیشه سعی کردم به همه کمک کنم و کسی رو تنها نذارم ولی همه منو تنها گذاشتن حتی سمیرا ...

دیشب با دوستم خیلی یاد سمیرا رو کردم تمام گذشته من مربوط میشه به سمیرا  حالا چطور میشه که یه دفعه باید این راهو تنها طی کنم ( به قول سمیرا) حیرونم.....

خدایا سخته چقدر باید تحمل کنم...به خدا خسته شدم دیگه

باز خونمو سکوت در بر گرفته وتنها صدای دکمه های کیبورد که تو فضا جاری شدند

سکوت سکوت سکوت از تو هم دیگر خسته ام...

جمعه باشه دلتم گرفته باشه خدا به دادت برسه.....

بد دلم گرفته باز دارم به آهنگ وبلاگ دفتر سوم گوش میدم ...یه جوری این آهنگ همیشه منو داغون میکنه ولی نمیدانم چرا مصرانه باز به آن گوش میدهم.

همش میخواهم بنویسم نمیدانم چه بنویسم ولی فکر میکنم اگه از نوشتن دست بکشم باز حالم بد میشه ... ای خدا خیلی دلم گرفته باز چت شده عاطفه بس کن دیگه .....نمیتونم مگه میشه گذشته رو به این راحتی دور بریزی؟ تو میتوانی؟ ولی من همیشه تو این مورد احساس ضعف کردم ...

ای خدا نجاتم بده خسته ام کاش میشد منو هم با سمیرا میبردی ولی نمیدونم چرا منو نگه داشتی؟ تا شاهد زجر کشیدنم باشی... بسه دیگه من آخه چقدر باید تحمل کنم بابا منم آدمم ظرفیت دارم ظرفیت من تموم شده ... چطوری اینو بگم .............

دیشب دو تا فیلم پشت سر هم دیدم اولیش damage و دومیش هم orjinal sim  از دومی خیلی خوشم اومد .... اه ولش کن حالشو ندارم توضیح بدم.......... برم دیگه نمیتونم بنویسم....

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 12:50 توسط عاطفه |

امروز به زور ساعت ۷ از خواب بیدار شدم از وقتی خرص خواب میخورم تا صبح بیهوش میافتم و به زور از خواب پا میشم . رفتم پیش غزال تا فایل کارمو بگیرم با هم صبحانه خوردیم و من رفتم کارامو پلات بگیرم و خودمو رسوندم به دکتر نکویی هر چی گفت گفتم چشم قرار شد کارمو اصلاح کنم و ببرم تا نمره امو بیشتر کنه .

وای خدایا چقدر خوب شد تازه دکتر خیلی امروز باهام خوب بود .

الان تازه اومدم خونه زود اومد بنویسم تا خوشحالم ....

میخوام امروز خونه رو تمیز کنم و بخوابم از فردا کارمو اصلاح میکنم تا ببرم پیش دکتر ...

خدایا شکرت ...چقدر امروز حالم خوبه

اگه بشه شب هم میرم دانشگاه دعای کمیل ....

امشب تا بوق سگ میخوام بشینم پای اینترنت

خدایا وقتی به این راحتی میتونم خوشحال باشم پس چرا غم را همخانه خودم کردم؟

نمیدانم ....همه چیزخوب خواهد شد ولی زمان می خواهد...فقط من همیشه از این گذر ناراضی که تا تمام شود چه ها خواهم کشید........... 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:57 توسط عاطفه |

نمیدانم چرا امروز حالم بهتره میترسم این شادی هم کم پایدار بماند .

خیلی میترسم خدایا کمکم کن نذار دوباره خودمو ببازم .

حالم خوب شده ولی هنوز می ترسم بدون قرص خواب بخوابم میترسم تا چشمامو رو هم بذارم باز فکر و خیال بیاد سراغم همیشه فکر میکنم این حالاتم موقتیه و دوباره ناآرام میشوم و باز سردر گمیه همیشگی

نمیدانم فقط میخوام تا حال دارم بنویسم .

الهه میخواست با نجمه بیان پیشم ولی نجمه نتونست بیاد منم به الهه گفتم تو هم نیا  بعد قرار شد مامان بیاد پیشم چون این هفته مریض بودم و بستری بودم و البته از لحاظ روحی داغون بودم مامان خواست بیاد تا کمی ازم مراقبت کنه و یه خورده هم بهم روحیه بده ولی من بهشون گفتم نگرانم نباشن من میرم خونه دوستام تنها نمی مونم .

میدونی با اینکه این روزا اصلا نذاشتن تنها بمانم ( چون میترسیدن بلایی سر خود بیاورم ) ولی الان احتیاج دارم به تنهایی و سکوت و خود سازی بلاخره من باید یه روز با خودم کنار می آمدم و چه بهتر که اون روز امروز باشه .

دیگه حتی دلتنگ کسی نیستم چون فهمیدم این خودمم که مهم هستم باید برای خودم کمی زندگی کنم . این هفته که موبایلم خاموش بود به خیلی چیزا رسیدم مثل دل کندن از کسایی که نمیتونستم فراموششان کنم با خوشحالی موبایلم را خاموش نگه داشتم حتی خوشحالم که به خاطر ... اونو روشن نمی کنم که بگه میخوام ببینمت همه چی تموم شد حتی احمق بازی های خودم.

 به اکرم میگفتم از همه چیز دل کندم حتی از زندگی کردن چه برسد به  ایران ماندن . اکرم میگفت خوش به حالت کاشکی منم اینطوری می شدم .

سمیرا میدونم تو الان همه چیزو میدونی و از تصمیمات من راضی .خوشحالی نه؟ دعام کن به راهم ادامه بدم . دوسست دارم همیشه و همه جا....

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:0 توسط عاطفه |

امروز بلاخره رفتم پیش دکتر نکویی ولی دعوام کرد منم بغض کردم و قرار شد فردا برم پیشش . آخه به یاری بچه ها بلاخره پروژه ام رو حاضر کرده بودم ولی دکتر از دستم ناراحت بود و نذاشت ژوژمان کنم .

امروز بلاخره کنفرانسمو دادم بد نبو دبا اینکه مسلط نبودم وتمرکز نداشتم سعی کردم خیلی عامیانه مطلب را توضیح بدم.

امروز حالم از روزای دیگه بهتره نمیدونم چرا شاید دارم با زمونه کنار میام و شاید دارم می بخشم اونایی که باعث شدند به این روز بیافتم .

نگاهم افتاد به موبایلم که اخیرا خاموش است یادش به خیر زمانی وقتی صدای زنگشو میشنیدم دیوانه وار به سمتش می رفتم ولی حالا اصلا دوست ندارم نگاش کنم اصلا دوست ندارم دستمو طرفش ببرم  همه چی با یه اس ام اس شروع شد ... نمیدانم دوباره موبایلی خواهم داشت یا نه مامان میخواد بفروشدش و یه خطه دیگه برام بخره ولی خودم دیگه برام مهم نیست که موبایل داشته باشم یا نداشته باشم  . دیگه خستم اصلا حوصله تلفن حرف زدن را ندارم اون وقتا من زنگ می زدم به خاله زری تا کمتر غصه دوری سمیرا رو بخوره ولی حالا هی اون زنگ میزنه تا من نرم تو فکر ولی من دیگه آدم سابق نیستم همه اینو فهمیدن و میخوان یه جوری اثبات کنند ولی دیگه خیلی دیر شده آبی که نباید ریخته میشد دیگه ریخته همیشه برام مهم بود که دیگران در موردم چه فکر میکنن حالا باید کنار بیام با این قضیه که همه نمی تونن اون طور که تو میخوای به تو نگاه کنن اگر تو اشتباه میکنی اونا هم میتونن اشتباه کنن . خاله زری همش میگه مگه تو دیگه چقدر اونا رو میبینی بذار اشتباه فکر کنند مهم ماییم که اطرافتیم و تو رو میشناسیم میگم قبول ولی به من نارو زدند مگه من چه کاری با اونا داشتم اون شوکی که به من وارد شد از همه چیز سخت تره که یه دفعه ببینی تمام آدمایی که به ظاهر با تو بودند به تو پشت کردند و بر علیه تو حرف میزنن. اون موقع اصلا برام مهم نبو د که چی دارن میگن به این فکر میکردم که چه خنجری خوردم از پشت .

البته همه اینا از سادگی خودمه که زود به اونا اعتماد کردم همین

اینم برام درس عبرت شد .

بازم خدارو شکر که تونستم این تجربه را الان به دست آورم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 19:57 توسط عاطفه |

معلق...

در خلسه ام

نمیدانم در  اطرافم چه میگذرد

گیجم همش تلو تلو میخورم

آیا صفحه ذهنم پاک خواهد شد

از حرف زدن بیزارم چند روز است سکوت کردم

گاهی گریه میکنم ولی انگار گریه کردن هم برام سخت شده چه کنم

نمی دانم

هرکی می پرسه چته میگم حالم بده....

گاهی با خود میگویم تمام قرصهای خوابم را بخورم و بخوابم و دیگر بلند نشم...

ولی انقد ناتوان شدو که حتی نمیتوانم اینکار را هم بکنم

منتظر نیستم کسی تاوان بلایی را که سرم آورده را پس دهد

فقط منتظرم خدا آنها را آگاه کند و به اشتباه خود پی ببرند همین این برایم کافی است

من هیچ وقت کینه ای نبودم

فقط مثل همیشه دلشکسته ام

خدایا به من توانایی تحمل این روزها رو بده و به آنها اگاهی برای خطری که در کمین است  

خسته ام برم شاید بتوانم در تنهایی هایم استراحت کنم....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:19 توسط عاطفه |

خسته تر از صدای من گریه بیصدای تو

حیف که مانده پیش من خاطره ات به جای تو

رفتی و آشنای تو بی تو غریب ماند و بس

قلب شکسته اش ولی پاک و نجیب ماند وبس

سمیرا نیستی روزای سختی رو میگذرونم میدونم اگه بودی باز  مثل همیشه طرفدارمو میکردی و میگفتی تو اشتباه نکردی منم میگفتم نه سمیرا اگه فکر کنیم میبینیم من باز اشتباه کردم و تو میگفتی تقصیر خودته که همش دلسوزی این و اونو میکنی بس کن .

سمیرا دلم میخواست بودی و میتوانستم زار زار برات بگریم و شکایت دنیا رو بکنم ولی انقدر تنها شدم که به جای هر حرفی سکوت میکنم . امروز الهام و سارا میگفتند حرف بزن حداقل بگو چی شده ولی من با لبخند تلخی نگاهشان میکردم باز چیزی نمیگفتم .الهام میگفت مگه چند بار زندگی میکنیم خوش باش. ولی من با خود فکر میکردم که باز هم باید زنده ماند؟

دیشب برای اولین بار قرص خواب خوردم و مثل مرده خوابیدم .

یه حسی دارم که انگارهیچ حسی ندارم بدنم کوفته است و ذهنم در حال انفجار شوکی که جمعه بهو وارد شده انگار الان تازه داره ویرانی هاشو نمایان میکنه.

انقدر در این سه روز صدمه دیدم که گاهی با خود فکر میکنم من ادم سابق خواهم شد باز هم میتوانم حرف بزنم یا به سکوت ادامه میدهم. با تنها کسی که حرف میزنم مامانه که اگه اونو نداشتم تو این بحران نابود می شدم.مامان دوست دارم و مثل همیشه به این نتیجه رسیدم که هیچ کس تو دنیا مامان بابای آدم نمیشه تنها اونان که من براشون اهمیت دارم و در مقابل تمام حرفا ایستادند وبه من اعتماد به نفس دادند که ما هم جا پشتیبان تو هستیم .کاش بتوانم جبران کنم فقط به این امید زنده ماندم.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:18 توسط عاطفه |

به یاد آور که زندگی من باد است

و چشمانم دیگر نیکوویی را نخواهد دید

ووچشم کسی که به من نگاه خواهد کرد دیگر به من نخواهد نگریست

و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 12:31 توسط عاطفه |