شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سر آمدزنگ غم دوران از دل بزدودم
نجمه جونم سلام خوش آمدی به وبلاگم ....
جمعه عصر بود با مینا و خواهرش لب زاینده رود نشسته بودیم که موبایلم زنگ خورد نجمه بود با صدای گرفته اول ترسیدم تازگی ها هر کی زنگ می زنه با اضطراب می پرسم چی شده ؟ صدای نجمه گریه آلود بود ترسیدم نکنه اتفاقی افتاده باشه ...نجمه چی شده گریه کردی ......هیچی داشتم وبلاگتو می خوندم خوشحال شدم گفتم از اول بخون گفت دارم از اول می خونم گفتم گریه نکن دختر و خندیدم ...
جالب بود به نجمه می گفتم گریه نکن در صورتیکه هر وقت مطلبی می نگارم با هق هق گریه ام عجین است
خندیدم ، خندیدم ، به حرفهای خودم،به روزگار پست ، به سرنوشت، به پوچی، به تمام گریه های دنیا خندیدم ....
روز مادر بود پارسال من یه کادوی کوچک برای خاله زری خریدم تا هم اون غمگین نشه هم به سمیرا بگم از طرف تو خریدم ولی سمیرا گریه می کردو می گفت من واسه مامان هیچی نخریدم سپهرگفت چرا من با تو پول گذاشتیم مانتو خریدیم نگاه کن سمیرا کمی خوشحال شد ....
می دونی نجمه هر روز که از خواب پا می شم صورت سمیرا جلوی چشممه هر روز ....
نجمه هر روز داره بد تر می شه می دونی چرا اون روزای اول می تونستی جیغ بزنی ، گریه کنی ، به همه بدو بیرا بگی ، باور نکنی سمیرا نیست و منتظر باشی ، .....ولی حالا هر روز از سمیرا دورتر می شیم ، نباید گریه کنیم، نباید منتظر باشیم چون این کابوس تمامی نداره و کسی مارو از خواب بیدار نمی کنه ، هر روز کسل تر می شم چون فکر می کنم هر روز بگذره به سمیرا که نمی رسم هیچ ازش دورتر هم می شیم ...
این دفعه کمی از دستنوشته های سمیرا رو آوردم می خوام کم کم یه قسمتهایی از اونو تو وبلاگ بنویسم ...
سمیرا:
خدایا راه رو بهم نشون بده . تو بد دوراهی گیر کردم . دیگه از همه چیز خسته شدم چرا همه چیز اونجوری که من دلم می خواد نیست . نمی خوام ناشکری کنم ولی دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم ، دلم می خواهد هر کاری دلم می خواهد بکنم و هیچ کس کاری به کارم نداشته باشد ، حتی مردم تو خیابون . دلم می خواهد مدتها توی خیابون قدم بزنم و هیچ کس نباشد و با تو حرف بزنم ، داد بزنم و هیچ کس نفهمد و نشتود جز تو دلم می خواهد داد بزنم زیاد، زیاد ، زیاد از خودم بگم چقدر بده آدم تنها باشه ، من نمی تونم خیلی از حرفهایم رو به دیگران حتی نزدیکترین دوستم بزنم . حالا که فکر می کنم می بینم ، اگه می مردم بهتر بود ( البته برای خودم) می دونم که مادر و پدر و برادرم و عاطفه ( لااقل ) دیوانه می شدند . می دونم که خودخواهم ولی چه کنم که تنها هستم . اگه من می مردم ، همه دیوانه می شدند ولی لااقل این بهتر از این بود که همه از دستم ناراحت شوند و بعضی وقتها یک کاری کنم که اونها آرزو کنند که ای کاش براش دعا نمی کردم !!!
********************
سمیرا جونم ما تمام آرزومون این بود که دعا هامونو خدا قبول کنه و تو خوب بشی ولی انگار تو خودت آرزوی پرواز داشتی ...کاش می شد همه با هم پرواز کنیم ...
دیشب چه شب بدی بود دلم بد گرفته بود و خودمو با تلویزیون سرگرم می کردم کمی از فیلم گاهی به آسمان نگاه کن کمال تبریزی از کانال 4 دیدم و بعد برنامه کوله پشتی خیلی دگرگونم کرد ناگهان سجده کردم و به خدا گفتم خدایا منو ببخش و گریستم ....
از صبح هم که از خواب پاشدم خیلی بی حوصله ام با چند تا از بچه ها تماس گرفتم که بیان پیشم می خواستن برن بیرون گفتن تو هم بیا ولی اصلا حوصله بیرون رفتن را نداشتم
اعصابم خورده از خودم بیزارم ...می خوام بنویسم ولی نمی دونم چی بنویسم حالم بده ...
نمی دونم تحمل همه چی حتی تحمل خودم هم برام سخت شده ...
دلم می خواد ... بود ، دلم می خواد سمیرا بود ، دلم می خواد روزای خوب بود ، دلم می خواد عاطفه خوب بود پس روزای خوب کی میاد .... عکسای سمیرا رو ریختم جلوم دارم گریه می کنم و باهاش حرف می زنم دارم بهش میگم سمیرا به خدات بگو چرا منو دوست نداره ، چرا نمی خواد منم خوب باشم ، ناراحتم سمیرا نمی دونم چی بگم دلم گرفته حرفی برای گفتن ندارم فقط می گریم گریه هم نوشتن ندارد ...
نگام به چهار چوب در می افته و خاطراتم تداعی میشه از بهارستان داره حالم بهم می خوره بهارستانی که ... توش نباشه بی بهاره ،مثل تهران که بدون سمیرا بی رنگه البته بی سمیرا همه جا تاریکه ...
داره دلم می ترکه ....
گاهی با خودم میگم به کسی بدی نکردم چرا همه به من بدی می کنند....
13 تیر 1385
چه کنم چی کار کنم تو منو نشناختی
تو ببین به چی به کی عشق منو باختی
دارم میام تهران خوشحالم یا ناراحتم نمیدانم تا الان که روز شماری می کردم برای آمدن ولی حال نمی دانم چم شده که ناراحتم آخه دارم همه خاطرات خوب و بد را اینجا چال می کنم می آیم آشنایی با ... و تمام لحظات شیرین و تلخ دانشجویی و تمام حوادث سمیرا می دونید قبلا پز می دادم که دوستم تهران منتظرمه ولی حالا هیچکی منتظرم نیست جز چشمان نگران مامان و نگاه پر امید بابا کاش خنده سمیرا هم به انتظارم بود ولی بودن با سمیرا هم تمام شد زودتر از همه ...چی بگم هر روز خوابشو می بینم انگار می خواد یه چیزی بهم بگه ولی من نمی فهمم ... پارسال این روزا مصادف بود با عمل سر سمیرا یادمه بعد آن روز ما یه روز خوب نداشتیم ...هر روز سمیرا یه جاش درد می کرد یه روزایی بود که نمی تونست از کلمات خوب استفاده کنه هر چی ما می گفتیم تکرار می کرد ...
میام تهران تا شنبه شنبه شب بر میگردم اصفهان و با دوستم می ریم مشهد یه هفته ده روزی مشهد هستم بعد بر میگردم اصفهان یه سر به دانشگاه دوباره بر می گردم تهران دنبال کارای پایان نامم موضوعش باز زنده سازی و طراحی مراکز محلات منطقه یک تهران اگه هر کی می تونه کمکم کنه خبر بده قبلا قرار بود سمیرا کمکم کنه حال تنهام ...
با امام رضا خیلی کار دارم اول می خوام ازش شکایت کنم که پارسال عزیزم سمیرایم اومد پیشت ولی دلشکسته بر گردوندیش یادته سمیرا سر پا رفت بعد 4 روز که برگشت با ویلچر برگشت انقدر سردرد داشت که هوار می زد می گفت عاطفه دیدی شفام نداد گفتم سمیرا شفای تو، تو زمان منتظر باید باشی ولی حتما شفا می گیری آخه همه فکر می کردیم سمیرا که برگرده دیگه خوب میشه سمیرا و خانوادش خیلی دلشکسته رفتند انقد التماس امام رضا رو کردم گفتم اینا رو دلشکسته بر نگردون ولی سمیرا برگشت اولین باری که جلوش بغضم ترکید سمیرا از درد هوار می زد و به حدی دلم شکست که منو مامانشو وسپهر و باباش گریه می کردیم دیگه کاری از دستمون ساخته نبود سمیرا که از مشهد اومد و من دیدم حالش بده رفتم خونه وسایلمو جمع کردم تو ساک گذاشتم و اومدم خونشون تا مجبور نشم برای حمام رفتم به خانه برم و سمیرا رو تنها بزارم
می خوام بگم ای امام رضا دل دوستمو شکوندی ...
خیلی باهاش حرف دارم انگار منو طلبیده چون هر کاری می کردم به این سفر نروم نمی شود ...
قرار بود وقتی سمیرا خوب بشه هر ماه بره مشهد هر دفعه با یکی و مامانش نذر کرده بود اولین دفعه با من بره ... حال دارم می رم مشهد و تنها دارم از غصه می ترکم خستم و این خستگی از دلم بیرون نمی رود
دیگه از بودن بیزارم ... دومین دفعه باری که جلوی سمیرا گریه کردم روزی بود که ما تو رادیو تراپی بودیم سمیرا درد داشت نمی تونست بشینه و راه می رفت یه دفعه بغلم کرد گفت عاطفه من چرا اینطوری شدم و گریه کرد گریه کردمو گفتم به خدا نمی دونم سمیرا از اون خدای بد جنست بپرس سمیرا گفت به خدا خیلی می پرسم.....
دارم میرم تهران شاید دیگه نتونم بنویسم یعنی وقت نکنم منو فراموش نکنید میام باز
دعام کنید منم همتونو دعا می کنم مخصوصا سوسن جعفری برای شفاش...
خدانگهدار
22 تیر 1385
سلام
اینو 13 تیر نوشتم ولی هر کاری کردم آپ نشد به خاطر اشکالات سایت در هر صورت انگار قسمت بود چون رفتنم به مشهد کنسل شد مثل اینکه امام رضا منو شاکی نخواسته ، حتما هر وقت دلمو پاک کنم منو می طلبه...
خلاصه تا دیروز تهران بودم دیشب اومدم اصفهان صبح رسیدم رفتم کلاس و بعد آمدم خانه بخوابم کمی خوابیدم...
نمی دونم چرا چند وقته روزی که به اصفهان می رسم تب می کنم رفتم حمام شاید کمی سر حال شم ولی دلم گرفت هی خاطرات در سرم مرور شد تصمیم گرفتم بیام بنویسم اصلا حوصله ندارم تو سرم افتاده که از ایران برم حس می کنم هیچ دلخوشی در ایران ندارم و خاطرات داره منو از پا در میاره دلم می خواد چند سال از ایران و از تمام خاطرات تلخ و شیرین دور بشم حس می کنم همه چی مو از دست دادم گاهی دلم می خواد فقط جیغ بزنم دلم می خواد برم تو بغل یکی زار زار گریه کنم دلم می خواد هوار بزنم گریه کنم بگم چرا؟ چی شد؟ چرا همه چیزو ازم گرفتی؟ این چه روزاییه ؟بگم خستم بگم خستگی تو تنم مونده و مثل یه درد قدیمی یه زخم کهنه شده چی بگم دیگه اینم نمی دونم فقط می خوام داد بزنم هر چی می خوام خودمو سرگرم کنم نمی تونم من سمیرا مو می خوام من زندگی گذشتمو میخوام سادگی روزامو میخوام آرامشمو میخوام فقط دلم میخواد زمان 2 سال بر گرده عقب و همون جا نگهش دارم ..........
به جای تمام فریاد ها ،تمام گریه ها، زاریها سکوت می کنم ...
چند ماه پیش یادمه می گشتم تو خونه و دستمال های گریه هامو جمع می کردم ولی حالا گریه هم نمی کنم تا گریه می کنم خسته میشم و سر درد می گیرم و خوابم می بره یه خواب مزخرف ........
رفتم مشاوران ( موسسه زمان کنکورم) خیلی از بچه ها رو دیدم همه معتقد بودن که من قیافم خیلی تغییر کرده و خیلی لاغر شدم آقای تمنا هم کلی حال دادو با لبخند و احوالپرسی جویای حال شد منتظر شدم فاضلی مشاورم را ببینم تونستم 2 دقیقه باهاش حرف بزنم گفت من هنوز تو کف اون موضوعم گفتم سمیرا گفت آره بغض کردم خودمو نگه داشتم گفتم خیلی سختی کشید و رفت گفت پیش مامانش اینا می ری گفتم آره دیروز پیششون بودم ....
فاضلی کلی تغییر کرده بود لاغر و شکسته یه دنیا براش حرف داشتم ولی وقت نداشت ...
اورامان ، امیر اتابک دو خیابان نزدیک هم که بیشتر خاطرات خوب و بد در آن دو نهفته است امیر اتابک کلاسای کنکور و مشاوره مشاوران و اورامان مطب شیمی درمانی سمیرا به قول سمیرا ان شالا اورامان بره زیره گل ..........
تا حالا تابستان بهارستان نبودم اولین باره که تابستان اصفهان بهارستانم، بهارستانم دلگیره سوت و کور ...
خدایا.... چی بگم ... خستم ...همین...
خوشحالم
اما همه چیز تمام شد بودن با دوستان هم تمام شد
نمی دونم چرا این چند روزه همش داره بیماران شیمیایی رو نشان می دهد هر وقت تلویزیون را روشن می کنم برنامه اش همین است ولی من اعصابم خورد می شود می دونید چرا ؟ چون سمیرا چند ماه آخر مثل اینا شده بود نمی توانست نفس بکشد همیشه اکسیژن بهش وصل بود کپسول ها سنگین بود وقتی می رفت دستشویی نمی شد همراهش ببرد یعنی ما نمی توانستیم حملش کنیم وقتی از دستشویی بر می گشت نفس نفس میزد درجه اکسیژن را بالا می بردیم تا بتونه نفس بکشد دیگه سعی می کرد کمتر حرف بزنه چون نمی تونست هم نفس بکشه هم حرف بزنه ....بوی عطر اذیتش می کرد ماها به خودمون عطر نمی زدیم تا بتونیم نزدیکش بشیم دو ماه آخر سرفه امانش را بریده بود دیگه نباید می خندید حرف که بماند خسته اش میکرد همیشه آب گرم کنارش بود تا به سرفه می افتاد ما دست و پامونو گم می کردیم بهش آب می دادیم ولی این سرفه ها تمومی نداشت سمیرا کلافه می شد و عصبی می شد و..گاهی که آب کنارش تمام می شد و اون به سرفه میافتاد من دست و پامو گم میکردم تا برم براش آب گرم بیارم و سمیرا می گفت عاطفه حول نشو چیزی نیست آروم باش ...
وقتی تلویزیون ریه شیمیایی هارو نشون می داد تازه می فهمم سمیرا اون موقع چی کشیده ....
امروز خیلی دلم گرفته بود تو حموم بودم و تو فکر سمیرا که سرشو نگاه می کردمو میگفتم سمیرا موهات داره در میاد الکی تا خوشحالش کنم ولی اون روشو برگردوند می دونی چرا می خواست بهم بگه عاطفه چی میگی به چی دلخوشم میکنی وقتی سرفه ها امونمو بریده وقتی نمی تونم حرف بزنم وقتی نمی تونم غذا بخورم وقتی دستم از کار افتاده و همش نگرانم نکنه دوباره تشنج بشم وقتی دوباره تو سرم توموره وقتی تمام بدنمو سرطان گرفته همه جا ی بدنم دیگه موهامو می خوام چی کار ...اینا تمام ناگفتنی های سمیرا بود که می دونستم تو نگاهشه ولی دم نمی زنه ...
وقتی آخرین جلسه رادیو تراپی سر و ریه سمیرا بود به همه شیرینی دادیم با خوشحالی به پرستارش گفتم موهاش دیگه کم کم در میاد؟ اما اون گفت آره ولی این مهمه که تا چند وقت دیگه زنده س 1 ماه 2ماه چقدر دیگه ....من با قهر رومو برگردوندم با غضب گفتم ما که امید داریم ... می خواستم خفه اش کنم بگم زنیکه چی میگی می دونی داری درباره سمیرای من حرف می زنی سمیرای من مردنی نیست خدا شفاش می ده ...
روزای بد سخت روزایی که اصفهان بودم و می ترسیدم زنگ بزنم حال سمیرا رو بپرسم از دانشگاه میومدم تو خونه ولو می شدم و تا هوا تاریک بشه به سقف زل می زدم حتی پا نمی شدم چراغا رو روشن کنم حوصله هیچ کسو نداشتم فقط به رختخوابم پناه می بردم کتاب دعا و سجاده ام ...
29 شهریور که روز آخر تابستانی بود که تهران بودم بعد یه هفته که افسرده بودم و لام تا کام حرف نمی زدم مامان همش می گفت چته ؟ می ری دوباره برمی گردي سال آخره دفعه اولت نیست امسال همش با سمیرا بودی برای همین سختته چند روز دیگه بر می گردی ومن سکوت و گاهی گریه دو روز آخر از ناراحتی دستم از کار افتاد روز آخر سمیرا دید ناراحتم با من آژانس گرفت و اومد خونمون مامانش خیلی خوشحال شد ولی یکساعت هم نتونست دوام بیاره رو تخت دراز کشیده بود بهم گفت هر وقت میام اینجا من باید بخوابم شما ها سرپا کاراتونو کنید...گفتم گلم تو هم چند روز دیگه سر پا میشی غصه نداره اینکه ...با بغض وسایلمو جمع کردم دم رفتن سمیرا حالش بد شد و باز استفراغ کرد اعصابش خورد شد گفت اه حالا که تو داری می ری اعصابتو خورد کردم کاش اینطوری نمی شد ..سمیرا من که حالتو می دونم تو هر روز اینطوری هستی منم ناراحت نمی شم ناراحت من نباش ..مامان داشت می رفت بیرون نتونست این صحنه رو تحمل کنه زود رفت بعد ها گفت تمام راه را گریه کرده...
دیگه نمی تونم بنویسم هق هق گریه امونم نمی ده یادآوری اون روزا سخته ...
چقدر پشت در اتاق عملها نشستم اشک ریختم و دعا کردم ...چقدر ازین دکتر به اون دکتر رفتیم هروقت یه دکتری می گفت تومور کوچیک شده منو سمیرا همو بغل می کردیم و لبای هم بوس می کردیم و می پریدم هوا خوشحالی های کوچک ناپایدار...
بعد مرگ سمیرا همش چهره مریضش تو ذهنم بود ولی الان یه هفته اس که چهره قبل مریضیش موهای بلند مشکیش جلوی چشممه و یه لحظه کنار نمی ره می دونید چرا چون روزای آخره باید برم تهران با سمیرا برای برگشتنم لحظه شماری می کردیم ولی حالا باید برگردم و بدون سمیرا سر کنم اگه بود میامد ترمینال دنبالم یه دفعه با الهه اومدن دنبالم سمیرا خودشو قایم کرده بود من تو بغل الهه بودم و با چشمانم دنبال سمیرا که از پشت بغلم کرد و بهم گل داد بعد با الهه یکصدا گفتن عاطفه قهرمان خوش آمدی به ایران من غش غش خنده و بچه ها زشته آیرومو بردین آروم باشید ولی اونا ول کن نبودم و من خنده خنده نمی تونم لذت اون موقع را توصیف کنم همان طور که نمی تونم غم بیماریش را شرح دهم ...
هرچه از سمیرا بنویسم کم است می دونم شما ها خسته شدید ولی من زندگیم سمیراست میشه بنویسم واز اون ننویسم؟...
می دونید من این صحنه هارو دیدم برای همینه که دوباره برگشتن به زندگی عادی برام سخته اون روزا که ببماری سمیرا رنجم می داد و حالا نبودش همه اینا کم کم منو از بین برد اینا که گفتم شاید یک درصد از سختی های اون موقع نباشه...همه رو تحمل کردم با امید بهبودی و حال با چه امیدی می توان زندگی کرد.... این روزا اصلا حالم خوب نیست اصلا ........
اعصابم خورده نتونستم درس بخونم نشستم گریه کردم و با خدا دعوا کردم ....
نمی دونم چی شد که یه دفعه زدم زیر گریه به خدا گفتم تو بدی تو خیلی بدی نامردی ...من الان دارم دیوانه میشم میخوام با سمیرا حرف بزنم به من یرگردونش خیلی بدی چرا ازم گرفتیش مگه من چی میخواستم ازت دارم می ترکم فقط می خوام با سمیرا حرف بزنم ...
خسته شدم از دستت چرا با من اینطوری کردی بدی بدی خیلی بدی .... تو به من پشت کردی قبلا در کنارم بودی حال در مقابلم چه چیز را می خواهی ثابت کنی کم به تو نشان دادم که فقط محتاج توام و به تو توکل میکنم ولی الان همش مقابلمی داری آزمایشم میکنی چرا ؟ چی میخوای بگی؟ میخوای بگی من بدم چیو میخوای ثابت کنی دیگه بسه ازت خسته شدم تو خیلی بدی ...تنها دلخوشی زندگیمو گرفتی حسرت برام گذاشتی همه رو تحمل کردم و سکوت و شکر دیگه خستم دیگه بسه می خوام از خواب بلند شم ببینم زندگیم عادیه سمیرا باهامه داره تو پایان نامم کمکم می کنه ...داریم می خندیم داریم گریه میکنیم ...ولی با همیم ..
چرا از خواب پا نمی شم این چه خواب بدیه ...چرا یکی از خواب بیدارم نمی کنه...من خستم از تنهایی خستم ...
چقدر بدی ... من از این خواب اصلا خوشم نمی یاد ...بیدارم کنید...
چرا ؟ ازت ناراحتم من که کینه ای نبودم ....خستم نجاتم بده یا در کنارم باش من تحمل هیچی رو دیگه ندارم بس کن دیگه ...
دارم دیوونه میشم نمی خوام هیچی بشنوم نمیخوام نصیحتم کنی نمی خوام دلداریم بدی هیچی نمی خوام فقط گوشم باش بشنو چی میگم...
تا حالا شده دلت بگیره بخوای با کسی حرف بزنی و نتونی ؟ من خیلی هر وقت خواستم حرف بزنم نتونستم خستم از ادامه زندگی خستم ...همش داره منو امتحان میکنه دیگه نمی تونم بهش بگید بسه ...
دیگه نمی تونم ...
از همه چی بدم میاد ...از خودم بدم میاد ....از دنیام بدم میاد ...از اطرافیانم بدم میاد... از اینکه تنهام بدم میاد... از .............
چی بگم هیچکی نمیفهمه چی می گم همتون خسته شدید که این دختره ول کن نیست...
ولی نمی فهمید دیشب خواب سمیرا رو دیدم زود زنگ زدم تا به خاله زری بگم ...می دونید وقتی تنها دلخوشیت این باشه که تو خواب ببینیش و بعد تعریف کنی چقدر بده؟ می دونی نه نمی دونی خیال می کنی می دونی...
وقتی زنده بود به خدا التماس کردم خدایا روزی رو نیار که تو خواب ببینمش من نمی خوام تو خواب ببینمش خودشو میخوام وقتی مرد اصلا دوست نداشتم تو خواب ببینمش ...با خدا قهر بودم ازش نمی خواستم تو خواب بیاردش آسمون برام سیاه بود بعد انقد دلتنگش شدم که التماسش کردم به خوابم بیاردش می فهمید به چه آدما راضی می شن ولی این اجباریه وقتی یه خواب کوتاه ازش می دیدم یه روز تمام شارژ بودم بعد یه روز می شستم گریه می کردم که خدایا به چه مارو راضی کردی به اینکه خوابشو ببینیم و شکرت کنیم و شارژ باشیم بدی تو بدی...
خیلی روز بدی بود امروز دلم می خواست تا شب با سمیرا حرف بزنم و برنامه بریزم که وقتی اومدم تهران چه کار کنیم بگم باید تو پایان نامم کمکم کنی من امیدم به تو هستش بگم بشمار روزا رو تا من بیام دیگه نزدیکه اومدنه سمیرا خانوم ولی باید سکوت کنم و با خود تکرار کنم برای چه باید یه تهران بروم به چه امیدی اونجا تنها ترم وقتی در خانه باشم و همه سر کاراشون ...
مگه من ازت چی می خواستم چرا دلخوشی زندگیمو گرفتی من نمی فهمم ؟
مگه من چی داشتم کی رو داشتم ؟
می دونی حالم بده می خوام با سمیرا درد و دل کنم ....
خستم از همه خستم...
الان اکرم زنگ زد گفت یکسری وسایل پیش شهرزاد داره فردا برم بگیرم چون اونا پروژه شونو تحویل دادن میخوان برن و خونشونو هم میخوان تحویل بدنیه دفعه دلم گرفت گفتم اکرم همه چیز تموم شد چه بد تموم شد من ناراحتم چه بد اکرو گفت آره عاطفه بد تموم شد برای تو و من چی میشه کرد
منم تا شهریور هستم همه چی تموم شد هر کدوممون می ریم یه جا کی میشه دیگه همو ببینیم دوباره یه پایان چیزی که من همیشه ازش متنفر بودم .......
آخیش وقتی می نویسم خالی میشم فقط انقدر گریه کردم که سر درد گرفتم با تمام این حرفا جالبه باز رو به خدا کردمو گفتم خدایا شکرت کمکم کن ، تنهام نذار .....
خیز و با من در افقها سفر کن دلنوازی چون نسیم سحر کن
چی می گی ؟ من نمی فهمم الان دوست دارم سمیرا باشه اما نیست کی اینو می فهمه ؟ چقدر الکی خوش باشم تمام این هفته رو خندیدم و به همه گفتم خوشحالم ولی نیستم چون تنهام الان داشتم با الهه حرف می زدم وقتی تلفن را قطع کردم دلم می خواست به یکی زنگ بزنم دلم می خواد به سمیرا زنگ بزنم ولی نمی تونم کی اینو می فهمه کی می فهمه نتونستن چقدر سخته کی می فهمه که من باور ندارم سمیرا نیست همیشه فکر می کردم اگر روزا یگذره سمیرا بر می گرده و حالا دیگه صبرم تمام شده فکر می کنم روزا گذشتن بی نتیجه ولی من فکر می کنم سمیرا هست ولی نیست من اینو نمی فهمم و نخواهم فهمید...
من سمیرا رو می خوام کدام قدرتی می تونه اونو به من برگردونه ؟
نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم این اولین دفعه است که نشستم هرچه به زبانم آمد بنگارم ...
از دیروز بگم امتحان تاریخ اسلام داشتم هیچی نخونده بودم فقط یه روخونی کرده بودم آخه وقت نداشتم تا 6 که امتحان داشتم تازه فوتبال ایران- آنگولا هم بود اولین دفعه بود که فوتبالو تنها دیدم البته از خستگی اواسطش خوابم برد و با گل سهراب بختیاری بیدار شدم ...شب هم باز سر فوتبال هلند- آرژانتین خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم تمام شده بعدا فهمیدم گلی در کار نبوده که من بیدار شم خلاصه تا صبح خواب و بیدار بودم و درس می خوندم بلاخره ساعت 10 تمام شد و رفتم دانشگاه به امید تقلب رفتم ولی همشو خودم زدم و درست زدم خوشحال بودم اون ترم فکر میکردم یه نیرویی داره کمکم میکنه و اون آقاهه برام انرژی میفرسته ولی وقتی دیدم سه امتحانمو عالی دادم فهمیدم همه چی دست منو خدامه و دعاهای مامانمو مامانه سمیرا و خوشحال تر چون می ترسیدم اون آقاهه یه کاری کنه امتحانامو بد بدم و ترم آخری بیافتم و نتونم 8 ترمه تمام کنم ....
رفتم سراغ استاد زبان داشت از بچه ها لکچر می گرفت (... هم هی زنگ می زد ولی من جواب نمیدادم ) و من بیخیال به سمت خانه رفتم و رفتم پیتزا گامبو و یک هات داگ سفارش دادم و آمدم خانه خوردم و خوابیدم با زنگ تلفن بیدار شدم ... بود می گفت چرا جواب گوشیتو نمیدی گفتم خواب بودم می گفت اعصابش خورده کمی خواستم آرومش کنم ولی نشد قبول کردم ببینمش اومد دنبالم اول خیالشو راحت کردم و بعد در جواب سوالش که چرا برای من مهم نبوده حرفهای دو ساله را زدم البته به قول اون داد میزدم وهی بهم میگفت عاطفه یواش حرف بزن بهش گفتم این دو روزی که تو سختی کشیدی تقاص دوسالی که من سختی کشیدمو پس دادی ... این دو سالو براش مرور کردم چیزی که اون همیشه ازش فراری بود ولی این دفعه نذاشتم که حرف بزنه یه ریز حرف زدم گریه کردم و بهش فهماندم که اذیت شدم و تو این دوسال چی کشیدم میگه عاطفه بیا از الانمون حرف بزنیم الان هم برات سخته و من گفتم الانی برام وجود نداره وقتی خودتو به بیخیالی میزنی چقدر می تونی دوام بیاری و دوباره فکرا میاد سراغت که چرا اینطوری شد چرا ...... با اینا چیکار کنم خسته شدم تو منو اذیت کردی میدونم منم مقصرم ولی تو باید کمکم می کردی ...گاهی ساکت بود گاهی هم میگفت همش تقصیر من نبود خدا می خواسته که اینطور بشه ...در آخر گفت نمی خوام کسی از دستم ناراحت باشه ...گفتم می دونم تو هر وقت اذیتم میکردی خودت اعصابت تا چند وقت خورد بود بعد زنگ میزدی عذر خواهی میکردی...میدونی من همه رو می بخشم تو رو هم بخشیدم گفت برام دعا کن موفق باشم ...گفتم من دیگه واسه کسی دعا نمی کنم ...گفت پس نفرینم نکن...گفتم من آدم کینه ای نیستم همه رو می بخشم کسی رو هم نفرین نمی کنم...خوشحال شد و تشکر که بخشیدمش منم اخلاقمو خوب کردم کمی از کارو بارش پرسیدم و کمی حرفای متفرقه زدم ....
وقتی ازش جداشدم خوشحال بودم یا ناراحت نمی دونم ولی یه حس قوی بودن داشتم چیزی که ... همیشه دوست داشت باشم اولین بار بود که خوشحال بودم که تونستم ... را ناراحت کنم ولذت ببرم...
عاطفه عوض شده دیگه حس دیگر خواهی در من سرکوب شده این بده یا خوب نمی دونم اینو میدونم که اطرافیان خواستن که اینگونه باشم وهستم ...
دیروز میخواستم مثل همیشه بشینم خونه و غصه بخورم ولی به مریم sms دادم که بریم بیرون و به اتفاق تصمیم گرفتیم چون روزای آخره بریم دم زاینده رود و پل خواجو رفتیم بد نبود شب هم 10 رسیدم خانه کمی تلفن زدم بعد قرص خواب خوردم و تا 11 خوابیدم خونه را تمیز کردم ونشستم که بنویسم جدیدا خواب سمیرا را زیاد می بینم...
راستی یادم رفت بگم لکچر زبانم افتاد شنبه 10 تیر خوشحالم به قول یکی خیلی خوش شانسم قرار شده شبی 10 خط بخوانم تا دوباره سرگردان و حیران نشم .
دیدی عاطفه میتونی با توان خودت و کمک خدا بر همه چی فائق آیی ولازم نیس هی بهش زنگ بزنی وای من امتحان دارم کمکم کن این کارمو چیکار کنم برام انرژی بفرست حالم بده همه چی دست خودته، خودت باید تلاش کنی و میتونی با یاری خدا به همه جا برسی .
حس می کنم الان حالم خوبه وهمه چی بر وفق مراد فقط یه چیزی که در آن احساسی کمبود میکنم اونم جای خالی سمیراست که همش بهم تلنگر می زنه که سمیرا نیست و این تمام خوشی هامو زایل میکنه حسرت بودن با سمیرا رو به گور می برم و ای کاش هایی که کاش سمیرا الان بود کاش با هم اینکارارو میکردیم کاش باهم فلان جا می رفتیم و...
می دونی هر کاری میخوام بکنم یه دفعه حالم گرفته میشه چون با خودم میگه به سمیرا هم بگم بعد ولی یهو یادم میاد سمیرا نیست ومن از هر کاری پشیمان می شم و دوباره بیخیال و دوباره تکرار ای کاش هایی که بی حاصل است نمیدانم کی میخوام قبول کنم که سمیرا نیست و تو باید تنها کارهایت را انجام بدهی....
اینو بفهم عاطفه اینو بفهم چون کار دیگری از دستت ساخته نیست دیر یا زود مجبوری به این نتیجه برسی میدونی گاهی آدما در مقابل سرنوشت نا توان هستند مثل وقتی که سمیرا مرد و تو با تمام وجود با سرنوشت مبارزه کردی ولی شکست خوردی...
پس اینو بفهم عاطفه یعنی باید بفهمی چون چاره دیگری نداری...بفهم...
در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در پی صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلی شدم من
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
.......