بر شکسته های وجودم راه میروم ولی بر عکس قبل کارم شده نظاره بر این خورده های زیر پا... راه رفتن و نگریستن به شکسته ها و این است که شکستم می دهد هر نگاه جدید تصمیم جدید ولی زندگی همیشه ...تنهایی ، تنهایی ، تنهایی....
همه چیز یک چیز است ولی من باور نمیکنم ..دوست دارم همه را به یک ندهم فکر می کنم این بهتر است ولی نیست چون آزارم می دهد .
فرقی هم نمی کند یک چیز هم آزارم می دهد ..
دوست داشتنی دیگر وجود ندارد
زندگی یک مشت معامله بیشرمانه شده
آنچه که من دوست نداشتم ولی تسلیمش شدم
می خواهم خودم باشم و این را شروع کردم از اولین حضور سال...
تنها و تنها بی سمیرا و هر دوستی
خوابهایم مرا آگاه می کنند با تمام بی اعتناییم بهشان متعجبم از اینکه بلافاصله حادث می شوند
حال با خوابهایم شبهای تنهایی را سر می کنم
روزها تنهاترم و سخت تر از شبها سپری می شود ولی دارم با این تنهایی کنار می آیم
بیماری در روزهای اولیه سال نو به مددم آمده که بیخوابی شبها را روزها جبران کنم بدون شکایتی از جانب خانواده
فقط زمزمه هایی مرا به خود آورده که دیگران در نبود من می گویند و آن اینست که افسرده شده و تلاش برای ایجاد نشاط در من
و من تلاش برای نشان دادن سرخوشی و بی دغدغه گی
این دروغ است و تنها دروغی که از آن راضیم
دروغ زندگیم را نابود کرد و برای همین تمام تلاشم برای حقیقت است
هرچند حقیقت دردناکتر باشد
نمیخواهم خودم را گول بزنم
سخت است
ولی بهتر از دروغگویی است و دودوزگی
با تمام تلاش برای راست گفتن دیگران اینگونه عمل نمی کنند سخت است ولی از من کاری بر نمی آید من خودم را می بینم و باید ببینم...
راستی سوسن جان اصلا فکر نمی کردم به من سر بزنی خوشحالم کردی اتفاقا چند روزپیش
وبلاگتو تو کامپیوترم نگاه می کردم که ذخیره کرده بودم و حسابی یادت کردم