تبليغاتX
بهارستان عاطفه - می خوام همه چی رو فراموش کنم ... 9 شهریور 1385

ناتانائیل کاش در تو هیچ انتظاری ، حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد . آنچه را که بسویت می آید منتظر باش ، اما جز آنچه بسویت می آید خواستار مباش . جز آنچه داری آرزو مکن ... بفهم که در هر لحظه از روز ، می توانی مالک خدا ، با همه ملکوتش باشی . آرزوی تو از عشق باشد ، و مالک شدنت عاشقانه ... زیرا آرزویی که موثر نباشد به چه کار می آید ؟

آخر چه ! ناتانائیل ، تو خدا را داری و اورا نمی بینی ! خدا را داشتن، دیدن اوست، اما مردم به او نمی نگرند . بر سر پیچ هیچ کوره راهی ، ای "بلعم " ، آیا خدا را ندیده ای که خرت پیش وی باز می ایستد ؟ چون تو او را دیگر گونه می پنداشتی . اما ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند . در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست . خدا را با خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذارا بنه .

                                                                    مائده های زمینی ، آندره ژِید

امروز خیلی اعصابم خورد بود هر چه تلاش کردم شرایط رو عوض کنم نتونستم ، باز گریه کردم و سر خدا داد زدم می خوام همه چی رو فراموش کنم میخوام یه زندگی جدید و شروع کنم می خوام یه آدم جدید باشم می خوام همه چی رو فراموش کنم همه از دست داده هامو ، همه حسرت های گذشتمو ، همه آرزوهای بر باد رفتمو ، همه گذشتمو ،... می خوام از نو شروع کنم نمی خوام هیچی تو زندگیم بر پایه گذشته باشه ، ذهنم دیگه منفجر شده از همه اتفاقات تلخ زندگیم ... می خوام ذهنمو خالی کنم ، یعنی میشه ذهنم از همه چی پاک بشه!؟

نمی دونم ، چی دارم میگم ولی انقدر ضعیف شدم و زودرنج و عصبی که همه چی رو تقصیر خدا می اندازم ، آخر هر جمله ای که استفاده می کنم یه اعصابم خورده هم به کار می برم ، معمولا تو خونه کم حرفم اگه چیزی هم بگم اینه که اعصابم خورده ، دیگه برادرم هم از این کلمه من عصبانیه ، مطلقا حوصله هیچ کاری رو ندارم ، تو ده کلمه ای که میگم 9 تاش نمی دونمه ، ...

الانم اومدم بنویسم، تا کمی تمرکز پیدا کنم کمی اعصابم آرامش پیدا کنه ، بهتر هم شدم

مشکلاتی که تو این سه سال پشت سر هم بر سرم خراب شد منو ضعیف کرد و عصبی طاقت تحمل هیچی رو ندارم با بروز هر اتفاق ساده ای اشکم سراریز می شود و بعد از خستگی به خواب می روم حتی بدنم  هم ضعیف شده ، یا دوست دارم ساکت باشم یا یک ریز حرف بزنم و به شدت از تنهایی گریزان...

تو این سه سال با تمام مشکلات و درگیری ها همش می خندیدم هرچه مشکل فشار بیشتری می آورد من بیشتر می خندیدم ، در حقیقت هر چی از تو خراب بودم و افسرده بسیار ظاهر شاد و خندانی داشتم و تو دانشگاه بسیار شیطونی می کردم حتی یه روز یکی از همکلاسی های محترم فرمودن دختر تو چقدر شادی ، تو دلم بهش خندیدم می خواستم بگم من فقط دارم مبارزه می کنم نمی خوام از پا بیافتم ، دارم خودمو نگه می دارم ولی باز فقط بهش خندیدم...

ولی حالا دیگه نمی تونم بخندم ، همش تو فکرم ، خستم..........

برای همینه که علیرغم میل باطنیم می خوام همه چی رو فراموش کنم ، شاید آرامش پیدا کنم ...

یعنی میشه ...!؟  

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:51 توسط عاطفه |