دست از سرم بردار من خستم ، هیچم ازت خوشم نمی یاد ، ولم کن بابا .....
اینا رو چهارشنبه شب به خدا می گفتم و گریه می کردم به قدری حالم بد بود که عقل از سرم پریده بود و مانند دیوانه ها رفتار می کردم ، قلبم به شدت درد می کرد و مشاعرم را از دست داده بودم نمی دانستم چکار کنم تا خوب شوم ، هق هق گریه امانم را بریده بود و نفسم بالا نمی آمد ، ...خدایا به چه گناهی دارم تاوان پس می دهم ، خستم و بینهایت تنها ، از تنهایی گله دارم و کسی را ندارم تا این شکایت را پیشش بازگو کنم ...
خستم ، به خدا توان تحمل زندگی و سختی هاشو ندارم انقدر کم طاقت شدم ، که با هر اتفاق كوچکی تحملم را از دست می دهم ، خدایا خستم ... اینو کی می فهمه ؟
من خستم ، خسته می فهمی ؟؟؟